۲ سال پیش که تو پارک لاله رو چمن ها ، کنار بیتا (مدل اون زمان عکاسیم) نشسته بودم و مثل  همه که گاهی  غم و غصه دلشون رو پر میکنه ، دل من را هم پر کرده بود ، برگشتم و بهش گفتم :


پیرانسال : می خوام بزنم به کوه و جنگل

بیتا که معلوم نبود به چی فکر می کرد گفت: هان؟

پیرانسال : می خوام عکاسی طبیعت کنم ، می خوام از آدم ها و شهر دور بشم.

بیتا : آهان!


امروز با محمد تو پارک لاله داشتیم قدم می زدیم که روی چمن ها چند تا لکه نور از لا بلای شاخه های درخت  رو چمن افتاده بود

یکباره گفتم : وای چه نور غشنگی ، کاش یه دختر خوشگل  هم بود رو چمن ها دراز می کشید و از یه طرف با یه رفلکتر طلایی یه نور می نداختم رو صورتش و ازش عکس می گرفتم ، می دونی رفلکتر چیه ، دیدی؟

محمد : آره ، تو این فیلم های عکاسی فشن دیدم ، ببینم از پسرها عکاسی نمی کنی؟

پیرانسال: نه ، دیگه خیلی وقته پرتره نمی گیرم.


یاد اون روز افتادم  ، برگشتم به محمد گفتم ، دوست دارم عکاسی طبیعت بکنم.


پ.ن ۱: می دونم غشنگ رو با غ نوشتم.

پ.ن ۲: این فرار کردن از مردم و شهر یک نوع  فرار کردن از خوده از ناتوانی هام ولی اینبار فکر می کنم چیز های  دیگری هم باشه.