روزهای کشداری هستند. سال نوهای زیادی را از سر گذراندم که خوشایند نبوده اند. ولی این سال چند ویژگی دیگر هم افزون بر گذشته دارد که مایه دلسردی من شده. از نگر من هنگامی سال , نو می شود که دل هم خانه تکانی کند. همه ی ناپاکی ها و دلگیری ها را به دور بریزد. سر بسته بگویم, دل هم سال نو را جشن بگیرد. ولی اینگونه نشد . سال برای من نو نشد.


بخش دو

چند روز پیش داستان نویی را به نگارش درآوردم , ولی شوربختانه به مانند دیگر داستان های من که شمارشان از دستم در رفته است , نیمه کاره رهایش کردم. کنار دست من( راستی ) , پوشه ای هست که فیلمنامه ی فیلم کوتاهی که چندی پیش آن را به پایان رساندم , افتاده . خاک خرده . فراموش شده . ولی آغاز و پایان دارد. آغاز و پایان داشت. چی می خواستم بگویم ؟ آهان یادم آمد. چگونگی پیدایش یک داستان در اندیشه ام.


بخش سوم

روزهای نخست که نخستین داستان ها و نوشته هایم را می نوشتم , همه چیز بسیار ساده پدید می آمد. گاه با یک واژه , واژه ای که برایم نو بود و ناخواسته آهنگ نوشتن داستانی با آن نام در دلم  می افتاد. با گذشت روزها که من هم چیره دست تر , به سنجش به گذشته شدم. تنها در پی بهانه ای برای نگاشتن بودم ! به یاد دارم که یک رخش(عکس) بهانه ی نوشتن من می شد و من  از آن رخش داستانی پدید می آوردم.


بخش چهارم, پایانی , (امروز)

امروز ; این روزها , یک رویداد نویی  پیش می آید که گمان پیش تر اینگونه نبود. هنگامی که شور داستانی در سر دارم و به پای میزنگارش می روم , داستان به نیمه نرسیده رهایش می کنم. انگیزه ام برای به پایان رساندنش از بین می رود.دیگرگرایشی به نوشتن ندارم. ساده بگویم به مانند آمیزشی می ماند که یک سوی , مردی است که پس از اندک زمانی از آمیزش , خرسند(ارضائ) می شود. و سوی دیگر که زن باشد هنوز چشم براه دنباله ی آمیزش است تا او هم به آن خرسندی دست پیدا کند.


 پیرانسال