این فایل رو بگیرید و نگاه کنید.

 

راستی یه دگرگونی و خانه تکانی در تارنگارم بزودی روی خواهد افتاد که همه چیز رو را دگرگون خواهد کرد.


پیشنهاد می کنم از واپسین لخت(زمان) های که دارید از این پیرانسال  که پسندیده اید سو استفاده را بکنید.



پیرانسال

( داستانک ) هنگامی که فرشته ها بی لباس می شوند.



آفتاب تابستان سخت و سوزآن از آسمان می بارد. چونان که کینه ای دارد و اینگونه مردمان  آن سرزمین را سرکوب می کند.

برای گناهی که کرده اند و باید سالیان سال بازخورد آن گناه را ببینند.

واره تابستان ، هنگامه تیر ماه ، روز های میانی ماه .

پارک لاله

آوای  رها شدن با فشار چکه های آب بر روی چمن ها . این تنها آوای است که شنیده می شود. سایه  ها که پذیرای مردم بیمار و همیشه خسته هست . مردمی که یا خفته اند یا سر به زیر .

آن سو تر دو دوشیزه ی جوان و زیبا با رخت هایی سیاه در زیر تابش خورشید در کار بازی هستند . بدمینتون.

یکی از آن دوشیزگان نگاه شیفته وارش را به مرد جوانی انداخته که روی نیمکتی که زیر درخت است ، نشسته و ماتیکانی به دست سرگرم خواندن آن است.

پس از گذشت چند دم (دقیقه) توپ را به سوی مرد جوان روانه می کند. توپ به چشم او برخورد می کند. دختر ناباورانه دستش را جلوی دهانش می گیرد.

پیش می رود ، رو بروی او که می رسد با یک یا دو گام گسست می ایستد. به جوان که دستش را روی چشمش گذاشته و سرش را پایین آورده می نگرد. سپس می گویید: می شه توپ را بدید؟

توپ میان آن دو است. پسر سرش را بالا می آورد و نگاهی به دختر جوان می اندازد. سپس خودش را جابجا می کند که دخترک خودش توپ را بردارد. دختر که نمی خواهد خم شود تا توپ را بردارد. با خشم می گوید: لطفا توپ را بدید.

مرد جوان به او می نگرد نگاهی همراه با خشم و شگفتی .

دختر ناگهان با دسته ی  بدمینتون به سوی چهره پسر یورش می برد. مرد جوان سرش را پس می کشد. و شتابان از روی نیمکت بلند می شود. شگفتی همه وجود جوان را فرا گرفته به او می نگرد. به دختر جوان ، به چهره اش . سپس از آنجا می رود.


پیرانسال