هنگام سه ونیم یا چهار بامداد بود. همان لختی که آسمان تاریک تاریک است.  تاریک تر از هر زمان دیگر و همه در بستر خفته اند. خوابم نمی برد و در زیر روشنایی چراغ ماتیکانخانه ام* به خوانش ماتیکان* داستان های کوتاه کافکا سرگرم بودم. که ناگهان بانگ فریادی مرا از جای خویش بلند کرد. این بانگ از کوچه بر می آمد , بگمانم آوای جوانی بود که بسیار بلند فریاد می زد.
 
آآآآآآآآآآ و پس از اندکی درنگ آآآآآآآآآ

 شتبان پرده را کنار زدم و به کوچه چشم دوختم. چیزی پیدا نبود.چراغ های همسایه های روبروی دانه به دانه و یکی به یکی روشن می شدند و مردان و زنان با تن پوش های خواب به تن , به بیرون چشم می دوختند.

آآآآآآآآ____آآآآآآآآ

 بیش از این تاب نیاوردم. با همان زیر پوش و شلوارکی که به پا داشتم بیرون زدم. سوز سردی همه ی جانم را فراگرفت و به خود لرزیدم. مردمان, پیرامون جوان را گرفته بودند. همه گرداگرد او ایستاده و به او می نگریستند. از آستانه ی در جدا , و پیش رفتم و از میان توده ی مردم که هر آن به بر انبوه آن افزوده می شد, جایی برای خود باز کردم.

 آآآآآآآ__آآآآآآآآ
 جوانی بود بلند اندام ,  کرته* و شلوار پوش , زیبا و آراسته.
 پهلوی من همسایه کناری ما که پیرمرد و پیرزنی بودند که موهای سپیدشان در زیر پرتوی ماه,رنگی سیمین بخود گرفته بود,آن ها همدیگر را با آن جامه های بلند به کنار گرفته بودند تا از سوز سرما یکدیگر را نگهداری کنند.
پیرمرد با آن دست آزادش , جوان را نشانه کرد و گفت: بنده خدا , ببینید جوان مردم دیوانه شده!
 پیرزن: بیچاره مادرش
روبروی من , اندکی راست , بهرام نمایشگاهی , همان که نمایشگاه بسیار بزرگی در میدان پهلوی دارد می گوید: یکی جلوی این دیوانه زنجیری را بگیره.
و سپس نیشخندی بر روی لب های  رژمالی شده اش هویدا شد که گویای این بود که از خود برای فرادادن این سخن بسیار خرسند است.ژیلا دختر ترشیده ی بهرام که کنار پدرش ایستاده بود روبه پدرش می کند و می گوید: گناه داره بابا , چه جوری دلت می آد.
گفتنی است که هیچ جامه ای در میان همه ی مردمان که گرد جوان بودند به بی شرمی و برهنگی جامه ژیلا دختر بهرام نبود . پیدا بود از این رویداد بیشترین بهره برداری را برای به نمایش گذاشتن اندام های ناهمگون خود کرده و اگر در خانه چیزی هم به تن داشته آن را کنده و آمده!
آآآآآآآ_آآآآآآآآ
تو چشم همه ی اونهایی که جلو بودن نگاه کرد و فریاد می کشید. مردم هم اندکی خودشان را پس می کشیدند. سرهنگ چوب دستش را بالا آورد و گفت: ببینید رژیم چه به سر این جون ها آورده!
کنار دستی سرهنگ هم که یک پیرمردی ماننده او بود;((  چشمک فرنگی(عینک) ته استکانی به چشم که به گمانم با آن هم هیچ نمی دیدند)) سری تکان داد که آری , همینگونه است.
چیستا که چادری مشکی برسر داشت و چهل سالی هم داشت , گفت: شاید بنده خدا پشت کنکوریه! پسرم می خواهی بیایی آموزشگاه ما ؟
جوان پیش آمد و پیش روی او فریاد زد آآآآآآآآآآآآ
و چیستا خودش را پس کشید . جوان اندکی خاموش شد. آهنگ آن کردم که از او بپرسم چه شده ؟ که ناگهان;
_ من زنگ زدم شهربانی!
این سخن از پشت سر خودم بگوش رسید , بی گمان آوای خراشیده ی گوشت فروش این راسته و آن راسته بود. جوان دوباره فریاد را از سرگرفت. آوای خودروهای شهربانی بگوش می رسید. جوان همینجور فریاد می کشید. این بار بی درنگ و پیوسته.
بنزهای سد میلیونی شهربانی با چنان شتابی می ایستادند که آوای ایست آن ها بلندتر و گوش خراش تر از فریاد جوان بود. رسیدن و دوتا از آن گنده هاشان از میان مردم راه را باز کردند و به سوی جوان رفتند. خودش دست هایش را پیش آورد تا دستبندش کنند.ولی آن دو نیروی شهربانی هر کدام یکی از دست هایش را گرفتند و به پشتش کشاندند و با لگدی بسیار سخت به پایش او را نقش زمین کردند و سپس دستبندش کردند. این نمایش توانایی شهربانی پایانی نداشت. دست بردار نبودند. فریادهای جوان رنگ دیگری بخود گرفته بود و در این میان نوجوانی گوشی همراهش را درآورده و فیلم می گرفت. این نمایش , مایه آن شد که آه از دهان همه ی مردم برآید و دل همه ی آن هایی که دلی برایشان مانده بود بلرزد. هر چند توده ی اندکی بودند آنان.
پس از به پایان رسیدن نمایش توانمندی, جوان را در ماشین کردند و خودشان به کار پرس و جو پرداختند. شتابان به سرای خود بازگشتم و دور از چشمان نیروی شهربانی جامی آب  برای جوان آوردم. چهره اش به شوند کشیده شدن روی زمین سخت , خونین بود. گمان نمی کردم توانایی گرفتن جام را داشته باشد . برای همین خودم آب را به او نوشاندم. سپس لبخندی به نشانه ی سپاسگذاری  به من پیشکش کرد و من هم همچنین. دل را به دریا زدم و از و پرسیدم : چرا فریاد می زدی؟
جوان لبخند زد و گفت: تو اون همه آدم تو باید می پرسیدی ؟
سری تکان داد و گفت: همیشه آرزو داشتم اینکار را بکنم. با اینکه درد داشت ولی می خندید و گفت: نمی دانی چه دلشاد شدم با آن فریاد نخست. با اینکه چشم هایش خیس بود بلند بلند می خندید . 

 پیرانسال 2567/8/10

ماتیکان:کتاب
ماتیکانخانه:کتابخانه
 کرته:کت