جاور گفت(بيزاري)
اين نوشته رويدادي است كه يك روز از اين روزهاي كه نمي توانستم پيامي نو در تارنگارم بگذارم بر من گذشته . گوياي خودم دريافتم(احساسم) و نگاهم به اين سراي سپنج(دنيا) بوده. چشم براه يك داستان گيرا از اين نوشته نباشيد.
پيرانسال
با اینکه در بسته بود آوای رفت و آمد آزار دهنده ی خودروها شنیده می شود.
خواراک خوری کنار خیابان کریم خان
خوراک همراه با آوای گوشنواز خودرو ها . خودروهایی که پشت هم به رده ایستاده اند.
بازدم
به رخنه (کاغذ= Rokhne ) اي كه در دست دارد نگاهي مي اندازد . رخنه حيس است . به كف دستش هايش نگاهي مي اندازد . خيس . به مانند هميشه .دلزده از اين رويداد كه با گذشت زمان بهتر كه نشده است هيچ بدتر هم شده است.
سر تكان مي دهد به نشانه ي ناتواني
پيش خود مي گويد . چند تن در اين روزگار اينگونه اند ؟
كاغذ را باز مي كند . به شماره اي كه روي ان است نگاهي مي اندازد. ۲۵۶ .
رختي كه به تن دارد كاپشني است به رنگ آبي تيره . چروك و نا پاك است . شلواري رنگ و رو رفته و كلاهي به سر كه موهاي بلند ونابسامانش راپنهان كند. گرچه موهاي او از دو سو كلاهش بيرون زده است. سرش را بالا و نگاهش را به رو برو مي دوزد به دو مرد كرته و شلوار پوش(كت و شلوار پوش) كه در كار گفتگو با هم هستند.
۲۵۴
يكي از مرد ها بلند مي شود به سوي پيشخوان مي رود.
سر مي چرخاند .سوي راست او (سمت راست او ) دو جوان هستند . دختر و پسر . با خنده به جان سيبزميني كه خريده اند افتاده اند . دخترك با سس سپيد و پسر با سس سرخ رنگ .زياد نگاه نمي كند.سرش را دوباره به پايين مي اندازد . و نگاهش را به رخنه(كاغذ).
بازدم
به گوشي اش كه روي ميز گذاشته است نگاه مي كند. و آرام لب به سخن بر مي گشايد.
- چند وقته زنگ نخوردي ؟ يك ماه ؟ دو ماه ؟ يا.....
۲۵۵
دوشيزه اي به گونه اي كه زياد هم مهربانانه نيست مي گويد: آقا مي شه درست بنشينيد؟
ناگهان به خودش مي آيد. و روي به سوي آوا بر مي گرداند . و شتابان مي گويد : پوزش ميخوام بانو.
وسندليش(صندليش) را از سر راه او كنار مي كشد. اندكي شگفتي و پشيماني در چهره دختر پديدار مي شود . به هر روي به سوي پيشخوان مي رود. پسر نگاهش را به بيرون مي اندازد .مشي زاد ها (انسان ها) با هم و تنها . خندان و غمگين در رفت و آمد هستند.
بازدم.
سرش را بالا مي آورد و نگاهش را به آسمانه(سقف) مي اندازد. و نرمخندي بسيار كوچك روي لبانش مي نشيند.دختري كه به سوي پيشخوان رفته بود برمي گردد و نگاهي هم به چهره ي رو به آسمان پسر مي اندازد. پسر شگفت زده و ناخرسند از اين نگاه . شرش را پايين مي آورد و سر تكان مي دهد.به دستانش نگاهي مي كند كه روي ميز شيشه اي گذاشته و ميز هم اندكي خيس كرده.
بازدم
۲۵۶
آه! چشم مي گشايد . سندليش (صندليش) را پس مي كشد. و به سوي پيشخوان مي رود.مرد پشت پيشخوان :۲۵۶
- پسر سر تكان مي دهد به نشانه آري.
مرد پشت پيشخوان : نوشابه چه رنگي باشد؟
-پسر: سياه
سيني خوراك را برمي دارد و به سوي سندليش مي رود. تكه هاي پيتزا را از هم جدا مي كند. سپس اندكي درنگ مي كند و چشم به وشم(بخار) ي كه از جدا شدن آن به آسمان مي رود مي دوزد.تگه نخست را برمي دارد.
در باز مي شود .
پيرمردي لنگان وارد خورراك فروشي مي شود. شلوار پارچه اي و سبز رنگ او نخستين چيزي است كه پس از لنگيدن او بچشم مي آمد.همگان او را با چشمانشان مي پاييدند.پير مرد نگاهي به پيرامونش مي اندازد و به سوي پيشخوان گام بر مي دارد.
-پيرمرد: با هزار تومان چي ميشه بخورم؟
مرد پشت پيشخوان كه پاسخگوي سپارش ها است ناخرسند از آمدن اينچنين خريداري پاسخ مي دهد: با هزار تومان هيچي نداريم.
پيرمرد دستش را در جيبش مي كند و هر آنچه در جيب دارد را بيرون مي آورد و مي گويد: با هزار و پانسد تومان چي؟
- فروشنده (با آواي بلند) : شهرام . يه سيبزميني بده آقا.
- پيرمرد: نوشابه هم مي ديد؟
فروشنده: مي شه ۲۵۰.
- پيرمرد: باشه.
پسر كه به همه ي اين پيشامد مي نگريست چشمش به پولي افتاد كه از جيب پيرمرد افتاد. تكه پيتزاي نخورده اش را سر جايش گذاشت و از جاي خود برخواست پول را بر داشت و به پيرمرد داد . پير مرد روبه پسر كرد و گفت: ممنون
پسر سر جاي خود برگشت و به خوراكش نگاهي انداخت
هوفففف
انگار كه باري را از دوشش به كناري گذارده باشد . اينبار خرسند و لبخند زنان به خوراكش چشم دوخت .
درود