چشمم به تلویزیون بود و اندیشه هایم به ریخت همزمان چند جا! پدر ناگهان روبه من کرد و گفت;

 پدر: پسرم ترم چند هستی؟

 من: ؟

 پدر: پسرم!؟

 من: واپسین ترم هستم . و سپس رو به آسمان کردم و افزودم: اگر خدا بخواهد.

 پدر: برای آینده چه اندیشه کردی؟

 باچشمانی گشاده از شگفتی سر تکان دادم که , چی!؟

 پدر: می خواهی چه کار کنی . پس از دانشگاه؟

اندکی در خودم رفتم . اندیشناک . می دانستم به هر روی , یک روزی این پرسش را از من خواهد پرسید ولی نه به این زودی .
آخه چندی پیش سر میز خوراک شامگاهی به پدر گفتم :   بابا, من زن می خواهم.
 
پدر بی چاره ام از شگفتی, آبی که در آن هنگام می نوشید , پرید تو گلویش و داشت خفه می شد.! راستی راستی گبود شده بود.
می دانستم پدرم چشم براه پاسخ من است و اگر پاسخ ندهم و بازی در بیاورم می آید و خودم را پاسخ می کند.
شتابان گفتم: من فیلمسازی را دوست دارم و رخشگری* کارآزموده هستم . خودتان که بهتر می دانید؟ 

 پدر: خوب؟

 من: خوب ندارد که پدرجان . شما آن دوربینی که 2 سال پیش گفته بودید می خرید را بخرید , من رخشگری می کنم و پول در می آورم و در کنارش هم فیلم می سازم.

 + آوای درونیم در آن هنگام : آره جون خودت .

پدر , خشمگین گفت: باشه , ولی به یاد داشته باشید آن هنگام که دوربین را بخرم دیگر پول تو جیبی و ماهانه نخواهید گرفت.

من هم که تنور را داغ یافتم گفتم: باشه , شما بگیرید خودم پول در می آورم.

 و دوباره همان آوای درونی: آره جون خودت . 

  پدرجان بی چاره که بی گمان از گفته خود پشیمان شده بود رفت که بخوابد.
 نیمه شب که به گرمابه رفتم تا دندان هایم را بشویم , نگاهی به آینه انداختم. نگاهی که هرازگاهی به آن می اندازم که یادم بی آید که چه ریختی هستم و کسی بنام پیرانسال در این گیتی زندگانی می کند . با اینکه دوست ندارم به یاد آورم که دیگر 16 ساله نیستم. چشم در چشم خود دوخته بودم , ولی این بار براستی. نه برای اینکه ببینم من زودترمی خندم یا او ( همان کسی که از پشت آینه به من می نگریست!) , برای آنکه به آن چهره بزرگسال پروانه دهم تا بیاید درونم را فراگیرد  و بچگیم و دنیای شادیم را از تنم بیرون کند.

پرسیدم: باید چه کنم ؟

با ابرو به چهره ام  نمارید( اشاره کرد). دریافتم که باید چهره ام را بتراشم وتنها آن آلت مردانگی که از دید او سیبیل است را بر روی
چهره خود بگذارم بماند.با ریخته شدن کرک و پرم , همه بچگیم را در گرمابه تنها گذاشتم . به آن آینه نگاه کردم.
برای واپسین بار چشم در چشمش دوختم ولی دیگر آن را بیگانه نیافتم. دیگر نکوشیدم آن چشم های غمگین  و آن چهره ی سرد را بخندانم. دیگر شوندی ( دلیلی) برای اینکار نمی دیدم.


 پیرنسال  2567/7/24


   رخشگری=عکاسی